تبليغاتX
باورم كن

باورم كن


..

تو هم تَرک منم تَرک
اینم یه درد مشترک
تو غصه دار من غصه دار
 پس واسه چی بیاد بهار
تو بی چراغ من بی چراغ
کی بگیرد از ما سراغ
تو هم غریب منم غریب
عشقا چی بود به جز فریب
تو حادثه من حادثه
پس کی به ابرا برسه
تو بارونی من بارونی
پس کجا رفت مهربونی
من بی پناه تو بی پناه
کافیه امشب نور ماه
من بی وفا تو بی وفا
چی کار کنه با ما خدا
 من بی فروغ تو بی فروغ
بازم به هم بگیم دروغ ؟


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 11:19 توسط ندا |






 بودنت بهتر از هر چيزي كه كه مهر من به آن نشست رويايي تر بود

خواستنت از هر چيزي كه ميل من به آن كشيد دشوار تر بود و از دست دادنت از هر چيزي

كه انتظار آن را داشتم ناگوار تر بود


lovefree

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 22:10 توسط اشكان |


 

 

 

خاک عاشقی می داند،گریه می کند،رنج می کشد،وصبر می کند،سر به آستان مرگ می گذارد،بر شانه هایش گریه می کند،اما نمی میرد،خاک عاشقی صبور است،بر برگهای پاییز بوسه می زند،تقدیر جهان را عوض می کند،جوانه ها را بیدار ،ودرختها را خواب می کند؛اما خود هرگز نمی خوابد.

خاک عاشقی صبور است که سالها و سالها برای آسمان صبر می کند.

و من همانم که از خاک آمده ام ؛چون خاک عاشقم،وچون خاک ،روزی صبوری را خواهم آموخت.

 

                                           "جبران خلیل جبران"

..

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 20:44 توسط ندا |


 

 

باغ مهربانی ام کجاست؟

از درخت تنهایی پرسیدم لبخندی زد و گفت :باغ چیست

از پرندهء کوچک دور افتاده ای پرسیدم پر کشیدو گفت:کجاست

از گل رزی پرسیدم مغرورانه گفت:هیج کجا

از باران پرسیدم عاشقانه گفت:افسوس

از تو پرسیدم آگاهانه گفتی:نمی دانم

از خود پرسيدم

موجی در درونم شعله ور شد ،اشک در چشمانم لغزید،

دستهایم لرزید و صدا در گلویم زمزمه کرد آنجا

و من بی اختیار سوی اشارهء انگشتم را نظاره میکردم...

love free

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 20:13 توسط اشكان |


 


در شهری عاشق شوریده ای بود.بی قرار و بی آرام، دیوانه تمام.

 همه می خواستند بدانند که معشوق کیست؟

 عاشق ، خاک نشین هر کوچه و برزن بود و چشمان خیس اشکش دغدغه عموم را صد چندان می کرد. راستی معشوق کیست؟

برخی رندان گفتند اگر مست شود و از خود برهد نام معشوق را خواهد گفت.

 شبی مهتابی در پیچ و تاب مبهم سایه ها مستش کردند. مست ... مست ... گفتند معشوق کیست؟

جام در انگشت عاشق می لغزید. چشمش پر کشیده بود.

گفت: " مستم ، اما نه آنقدر که نامش را بگویم"

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 20:7 توسط ندا |